وبلاگ شخصی 'خادم الشهدا' جلال رنجبران
تقدیم به سالار شهیدان حضرت اباعبدالله(ع) و شهدای هشت سال دفاع مقدس

جایگاه وایوانى مسقّف در مدینه كه مربوط به قبیله بنى ساعده بوده و مردمان در مشاوراتشان در آن گرد مى آمدند. این جایگاه به لحاظ حادثه اى كه در آن رخ داده ، در تاریخ اسلام معروف است وداستان به طور خلاصه از این قرار بوده :

یغمبر اسلام در مرض موت خود اسامة بن زید را فرمان داد كه هر چه سریعتر در رأس لشكرى انبوه از مهاجرین وانصار ، به سوى موته فلسطین به جنگ رومیان بشتابد، وافرادى را مانند ابوبكر وعمر به همراهى اسامه نام برد وبسیار در بسیج این لشكر تأكید نمود ، وحتّى اسامه گفت : «شما اكنون بیمارید و ما دل ندهیم شما را بدین حال رها سازیم» . حضرت فرمود : «خیر ، امر جهاد را نتوان به هیچ عذرى بر زمین نهاد» . كسانى در امر فرماندهى اسامه اعتراض نمودند وحضرت با كمال جدّیّت ، صلاحیّت وى را مورد تایید قرار داد . بالاخره اسامه طبق دستور از مدینه خارج شد وبه یك فرسنگى مدینه ، لشكرگاه ساخت و منادى پیغمبر ، مدام در شهر ندا مى داد كه : «مبادا كسى از لشكر اسامه تخلّف كند و بجا ماند» . ابوبكر وعمر و ابوعبیده جرّاح نیز از جمله كسانى بودند كه شتابان خود را به لشكر رساندند . رفته رفته بیمارى پیغمبر شدّت یافت وكسانى كه در مدینه بودند ، به عیادت حضرت مى رفتند وچون از نزد پیغمبر برمى خاستند ، سرى به سعد بن عباده كه آن روز بیمار بود ، مى زدند . و بالجمله دو روز پس از حركت اسامه ، چاشتگاه دوشنبه بود كه پیغمبر دار فانى را وداع گفت وشهر مدینه یك پارچه شیون شد و لشكر به مدینه بازگشت . ابوبكر كه بر شترى سوار بود ، یك راست به در مسجدالرّسول آمد و صدا زد : «اى مردم شما را چه شده كه در هم مى جوشید ؟! اگر محمّد مرده ، خداى محمّد كه نمرده» . واین آیه تلاوت نمود : (وما محمَّد الاّ رسول قد خلت من قبله الرُّسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم ...)در این حال جماعت انصار به سراغ سعد بن عباده رفته ، وى را به سقیفه بنى ساعده آوردند ، و چون عمر شنید ابوبكر را خبر داد و هر دو به اتّفاق ابوعبیده جراح به سوى سقیفه شتافتند ، خلق انبوهى را در آنجا گرد آمده یافتند كه سعد در میان آنها به بستر بیمارى خفته بود ، نزاع در گرفت و ابوبكر ضمن سخنرانى مفصّلى گفت : «اى مردم ! من چنین صلاح مى دانم كه شما با یكى از این دو (عمر یا ابوعبیده) بیعت كنید كه این دو از هر جهت به این امر شایسته اند». ولى عمر و ابوعبیده هر دو گفتند : «ما هرگز بر تو كه سابقه بیشترى در اسلام دارى ویار غار پیغمبر نیز بوده اى پیشى نگیریم وتو به این امر اولویّت دارى» . انصار گفتند : «ما بیم آن داریم كه یك تن اجنبى كه نه از ما باشد ونه از شما این سمت را اشغال كند . لذا بهتر آن مى دانیم كه امیری از ما باشد و امیری از شما مهاجرین » ابوبکر چون چنین شنید بپاخاست و نخست فصلی مهاجران را ستود و سپس به مدح انصار پرداخت و گفت: «شما گروه انصار، امتیاز و فضیلتتان و حقی که بر اسلام و مسلمین دارید قابل انکار نیست زیرا شما بودید که خداوند، شما را انصار دین و یاران پیغمبر خود خواند و شهرتان را محل هجرت پیغمبر خویش کرد و بعد از مهاجرین پیشین کسی به رتبه و منزلت شما نرسد لذا شایسته چنین باشد که آنها (مهاجرین) امیر بودند و شما وزیر». حباب بن منذر انصاری بپاخاست و خطاب به انصار ضمن بیاناتی مهیج و احساس برانگیز گفت: «مبادا این پیشنهاد ابوبکر را بپذیرید و به کمتر از این که امیری از ما و امیری از آنها باشد رضا دهید». در این حال عمر برخاست و گفت: «ابدا چنین نخواهد شد که دو شمشیر در یک غلاف جای گیرد، چگونه عرب بدین تن دهد که پیغمبرش از تباری بود و خلیفه پیغمبرش از تبار دیگر، ما عشیره و تبار پیغمبریم و به این دلیل ما در امر جانشینی او اولویت داریم و جز آشوب طلبان کسی با ما در این مسئله مخالفت نکند » باز هم حباب بپاخاست و گفت: «ای انصار! دست نگه دارید و سخنان این نادان و یارانش گوش مدهید و اگر خواسته ما را نپذیرفتند آنها را از شهر و دیار خویش برانیم. اکنون وقت آن رسیده که شمشیرها از غلاف برون کشیم و اگر یکی از شما سخن مرا رد کند با این شمشیر کارش را بسازم». عمر گفت: «نظر به اینکه میان من و حباب در حال حیات پیغمبر اختلافی بوده و ازآن زمان عهد کرده ام که با وی سخن نگویم لذا تو ای ابوعبیده پاسخش را بده».

   

 



ادامه مطلب
برچسب ها: سقیفه، بنی ساعده، وهابیون، انصار، مهاجرین، رسول اکرم،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 مرداد 1391 توسط جلال رنجبران(خادم الشهدا)

قالب وبلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic